لحظه ای درنگ!!!

این روزها همه مشغول اند وساکت،کسی به آسمان نظرنمی کند همه سرافکنده اندو خاموش.

گاهی باخودخلوت می کنم وازآسمان دلجویی وگاهی دورترازهمیشه ازخودمی نشینم وبه اعمالم نظری می کنم،به دنبال دست اندازی در زندگی می گردم!کجای راه را اشتباه پیچیده ام که به هرسوی می نگرم خودرانمی یابم؟

زیرسقف این فکرها نم نم باران سرازیرمی شودازچشمهایی که آبی آسمان راکمتردیده وباخاکستر خیابان هاخوگرفته...ناخوداگاه چیزی دست هایم رابالا می بردودرگوشم فرج رازمزمه می کند.

خدای من ماچه چیزرافراموش کرده ایم ولابه لای خاطراتمان،لابه لای همان روز هایی که به حرمت عشق  چادرکودکی رامحکم گرفته بودیم وشب های جمعه باقدیمی ترها گریه می کردیم جاگذاشته ایم؟؟؟آن روزهانرگس زیباترین گل زندگیمان بودوعطرش ماهی های حوض راکه سال هابوددرپی کسی بودند که همت کندوبگوید آی مردم ماهی هاحوضشان بی آب است به وجدمی آورد اما امروز برای فراراز همه زیبایی هایی که قادر به تکرارش نیستیم حتی ماهی هارانیز ازخانه هایمان بیرون کرده ایم وسال هاست وهفته هاست که به جای عطرنرگس باسرب ودودخوکرده ایم وآرامش رابه جای اینکه درزندگی بیابیم درمرگ می بینیم.چه بندی اززندگیمان رابه اشتباه وباپاکن زشتی هاپاک کرده ایم که متن زندگیمان قافیه هایش راگم کرده ودیگرهیچ تبسمی برلبها نمی کارد؟ماتاریخ  کدام آزمون رافراموش کرده ایم؟؟؟؟؟؟؟

بابت تمام این حرف ها وگله هابدجوری درخودفرورفته بودم که بازهم چیزی مرابیدارکرد ودرگوشم خواند:

                                                     اللهم عجل الولیک الفرج...

                                         بیاییدهمه به دنبال عشق جاده های احساس

                              راطی کنیم وپیچک های نیازرا به پله های آسمان بیاویزیم...


ادامه مطلب


[ شنبه 2 شهریور 1392  ] [ 09:25 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

آقا جون شرمنده ایم

 يااباعبدالله: اينروزا بيشتر از اينکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با تويه اقا ! پشت شيشه ماشينمون با رنگ قرمز نوشتيم يا حسين قربون لب تشنه ات برم ! دورو برش هم رنگ قرمز پاشيديم که دل بيشتر کباب بشه که يعني اره … اينا خونه ! زنگ موبايلمون از ابوالفضل و چشماي قشنگش ميگه ! لباس سياه پوشيديم … محاسن رو بلند کرديم … يه عده چفيه انداختن دور گردنشون ؛ يه عده شال سبز انداختن ! بدن ها بوي گلاب ميده ! تسبيح به دست گرفتيم ! اقا کيف ميکني از اين ظاهر قشنگ و بچه مسلمونيمون ؟ …. صبح تا شب راديو تلويزيون و پخش ماشينامون همه هي ميگن مظلوم حسين  … حسين جان !
ميدوني اقا جون…  اين کارا شده کار هر ساله ما ! هر سال سينه ميزنيم … اشک ميريزيم … نوحه ميخونيم … داد ميزنيم ! هي قربون صدقه ات ميريم … هي زار ميزنيم …هي غش ميکنيم … هي ضعف ميکنيم ! هي تو سرمون ميزنيم … هي ديوونه ميشيم ! هي از علي اکبر ميگيم ..از علي اصغر ميگيم …از لب تشنه … از تير حرمله … از قنداق خوني … از سر بريده ! از خيمه هاي سوخته ! از شام غريبان ! از اه يتيمان ! …از اسيري  اهل بيتت ...از...... بازم بگم اقا ؟
يااباعبدالله: معذرت ! اما راستش دل خيلي از ماها با تو نيست ! خيلي از ماها حسيني نيستيم بيخودي هي ميگيم حسين …حسين ! اين حسين حسين گفتنمون … اين تو سرو سينه زدنمون دوريال هم نمي ارزه ! اقا جون اگه ادم حسيني باشه مگه ريا  و خود نمايي ميکنه …؟ مگه گرونفروشي ميکنه …؟ مگه حق بچه يتيم رو ميخوره ؟ مگه وعده سر خرمن ميده  ، دروغ ميگه ؟ مگه دنبال ناموس مردم راه ميفته ؟ مگه مردم ازاري ميکنه ؟ مگه مال بيت المال رو مي خوره ؟ مگه به ديگران تهمت مي زنه و يا غيبت ديگران را مي کنه؟ مگه حق رو ناحق ميکنه ؟ مگه دين رو به دنيا ميفروشه ؟ مگه ربا خواري ميکنه ؟حتما" نميکنه اقا !

يااباعبدالله:شرمنده خيلي از ماها دلمون رو نتونستيم راست و حسيني کنيم افتاديم به جون ظاهرمون …  دلي که با عشق حسين عجين شده مگه کاري ميکنه دشمن شيعه شاد بشه؟ ...قند تو دلش آب بشه؟.....اقا خيلي از ما نتونستيم مسلمون باشيم شديم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه! کارمون خرابه اقا ! خودمون  هم ميدونيمُ ......بسه
 آقا جون..... تو رو به جان مادر پهلو شکسته ات..... کمکمون کن دلامونم ......حسيني بشه


ادامه مطلب


[ یک شنبه 27 دی 1388  ] [ 10:56 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

لوگو وبلگ منتظران ظهور فرج

لوگوی ما