امام من ! مولای من

وقتی بغض ناباور درد در حنجره ام زندانی است

وقتی واژه ها در پستوی خاطرات گرد گرفته اند ،

وقتی زبانم از تکرار کلام عاجز است ،

وقتی می توانم با چشمانم سخن بگویم ،

به کلام احتیاج نیست. وقتی نگاه من با نگاه تو آشناست ،

زبان احتیاج نیست . پس چشمانم را به تو می سپارم تا

در وسعت روشن نگاهت ،

خاطرات سبز جوانی و کودکی ام را مرور کنم .

باران تندتند به پنجره ی اتاقم می خورد ؛

و آسمان هرازگاهی با غرشش احساس وجود می کند

و دوباره به دنیا آمدنش را نوید می دهد. ابرها در دوردست متراکم هستند ،

دیگر در آسمان گوی زرین و منور را که هر صبحگاه با پرتوهای ملایمش ،

مرا از بستر بلند می کند ، نمی بینم .

نسیمی که در هوا متراکم شده است بوی بهشتی دارد.


ادامه مطلب


[ جمعه 29 شهریور 1392  ] [ 12:13 ق.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

اول خدا


آقا جان؛

ببخش که با یک حرفِ قبیله ی مایاها؛

یادمان رفت که؛

بی آمدن تو؛

دنیا تمام نمی شود ...



السلام علیک یا أباصالح المهدی ادرکنی «عج»


ادامه مطلب


[ سه شنبه 3 بهمن 1391  ] [ 08:36 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

گفتم که از فراغت عمریست بی قرارم

 



گفتم که از فراغت عمریست بی قرارم

گفتا که از فراق یاران من نیز بیقرارم

گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم

گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم

گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند

گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم

گفتم که شیعیانت در رنـج و در عذابند

گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم

گفتم که شیعیانت جمع اند به یاری تو

گفتا که من شب و روز در انتظار یارم

گفتم که به شیعیانت آیا پیـــــام داری

گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم

گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی

گفتا به چشم محرم همواره آشکارم

گفتم به چشم انوار آیا که پا گـــذاری

گفتا شستشو ده شاید که پاگـذارم

گفتا شستشو ده شاید که پاگـذارم

گفتا شستشو ده شاید که پاگـذارم

گفتا شستشو ده شاید که پاگـذارم

گفتا شستشو ده شاید که پاگـذارم

برای تعجیل فرج سه تا صلوات یادت نره



ادامه مطلب


[ سه شنبه 26 آبان 1388  ] [ 03:26 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

لوگو وبلگ منتظران ظهور فرج

لوگوی ما