سایه ز ما بر مدار...

بسم رب المهدی(عج)

چون جمله کاینات به بوی تو زنده اند     ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم

همیشه منتظر نشسته ایم اما چشم براه یک نشانه که دلمان را قرص کند دارید نگاهمان می کنید.

نشسته ایم چون آن انتهای دلمان شک داریم که شما یاد ما را از خاطر نبرده باشید. نشسته ایم اگر چه می خوانیم:"...عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رءوف الرحیم")س مبارکه توبه آیه128):«رنجهای شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت شما دارد و نسبت به مومنان رئوف و مهربان است.»

میدانیم که شما مصداق بارز این آیه اید در این زمانه!

در ادامه مطلب می خوانید ...

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 08:24 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

او خواهد آمد ...

کی می‌رسم به لذتِ در خواب دیدنت؟
سخت است، سخت... از لب مردم شنیدنت...

نامت را فراوان بر زبان‌ها می‌آورند در این شهر... صدایت می‌زنند... نامت را قاب می‌کنند روی دیوارها... نامت را آذین می‌بندند در کوچه‌ها و معبرها... نامت را به یکدیگر می‌گویند و من چه بسیار نام تو را شنیده‌ام، ای مهربان‌ترین.
اما دریغا که دیدارت را هرگز...

گفته‌اند تو را نمی‌توان دید با این چشم‌های بیهودگی... گفته‌اند از پیش رویمان می‌گذری، اما نمی‌شناسیمت با این نگاه‌های غافل... اما ای کاش در خواب، راهی به تماشای تو داشتم. ای کاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر کند تا بیداری‌ام را به عطر پیراهن یوسف بیناتر کنم.
در ادامه مطلب می خوانید...

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 06:32 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

چشم به راهیم؟

"همه مردم در انتظار تو هستند.پس بشتاب!بشتاب ای فرزند رسول الله!

باغات و بوستان ها سرسبز و میوه ها رسیده و زمین پر از گیاه ؛ و درختان، برگ بر آورده اند...

قدم رنجه فرما.به سرعت نزد ما بشتاب.زیرا مردم چشم به راه تو هستند و اندیشه ای جز تو ندارند. بشتاب،بشتاب،بشتاب..."

خیلی حرصم گرفته بود.متنی رو که من،من ! نوشته بودم چاپ نکردن بعد رفتن دلنوشته ی یکی دیگه رو چاپ کردن .همین متن بالایی رو می گم.البته  از حق نگذریم ،اون روز که متن رو می خوندم با خودم گفتم اَاَاَاَاَاَ... طرف چه با کلاس با امام زمانش حرف زده ها.... والا ما که از بچگی یه دعای فرج  یاد گرفتیم ؛همیشه هم همونو می خونیم ...همون دعایی که همیشه تو صف می خوندنش.همون که بود اللهم صل علی ...نه ببخشید اون که مال امام رضاست.اون یکی چی بود؟ آها! اللهم کن لولیک...حالا این چه با آب و تاب حرف زده..

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 06:11 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

بوي گل نرگس

عجله کنید،عجله کنید...!

امروز کار زیاد داریم هنوز پرونده های زیادی باقی مانده!حالا چرا اینقدر خوشحالی رفیق؟مگر نمی بینی؟واقعا این اتفاق ها خوشحالی ندارد؟! من که از خوشحالی احساس می کنم بالهایم دارند بلند تر می شوند عجله کنید!!دوستان امروز پرونده ها باید به دست آقا برسد.این بار من موقع بردن پرونده ها کمتر پیش ایشان شرمنده می شوم!آقا هم این روزها کمتر گریه می کنند...

موافقم! این سیب زمینی های انسان نمای دیروز مثل اینکه از سنگینی جلد بی تعصبی خودشان خسته شده اند.دیگر گوش زور شنوی ندارند.اخبار وال استریت را شنیده ای!؟ بله!واقعا هیجان انگیز بود انگار بچه ی کودن بشریت بعد از قرن ها خفتن در دوران جنینی میل تولد پیدا کرده است..دیدی چطور زیبا همچون صدفی میدان لوءلوء را در برگرفته بودند؟ 

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 06:07 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

از این جمعه تا اون یکی...

ديشب بي خوابي چنان زده بود به كله ام كه از شدت درد تا صبح خوابم نبرد.داشتم به اين روزا فكر مي كردم كه داره مثل برق و باد مي گذره.اونقدر اوج گرفتيم و صبحمون رو زود شب ميكنيم كه عقربه هاي ساعت جلومون كم اوردن بسنده كرديم به زنده بودن. صبح به زور از خواب بلند مي شيم ،واسه يه تيك حاضر ناقابل،تو ليست استاد ميايم سركلاس و بعد،يه چرت يك ساعت و نيمه تا كلاس بعدي... البته اگه شانس بياريم،بعد از فارغ التحصيلي،يه خرده تحول ايجاد مي شه ،صبح  از خواب نازنينمون مي زنيم با اين تفاوت كه اين دفعه ميريم سر كار،فقط واسه اينكه كه راس ساعت،كارت بكشيم.بعد كل مدت،منتظر مي شينيم تا شب شه.

در ادامه مطلب می خوانید....

 

 

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 03:12 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

اين جمعه هاي بي تو

خیلی کوچولو بودم ، جمعه که می شد صبحش خیلی خوشحال بودم اما دم دمای ظهر بی حوصله و ناراحت می رفتم تو اتاق ، عروسکامو مرتب می کردم ، سجاده ی رنگیم رو کنج اتاق پهن می کردم و چادر نمازم که به یه متر هم نمی رسید سرم می ذاشتم .حواسم رو جمع می کردم که زیر پام رو نگیره . اون وقت میشستم رو سجاده و می گفتم : امروز که نیومدی لابد شنبه میای یا شایدم یکشنبه ! اصلا شاید غروب بیای که هوا خنک تره . راستی نمی شه بیای در گوشم بگی کی میای ؟ ... آقاجون ! با اسب که خیلی دير میشه ، اگه دوست داری به بابام میگم با ماشین بیاد دنبالت . کم کم از غروب می گذشت و من دیگه سرگرم بازی می شدم . شنبه و یکشنبه و... اما نیومد ! یکم بزرگتر شدم ، فهمیدم فقط جمعه میاد !!!

با مامان می رفتم مهدیه ی شهرمون . یادمه می خوابیدم تا موقعی که سفره ی صبحونه پهن می کردن . عطر چایی و پنیرش هنوز یادمه . می گفتن امام زمان این عطر و بهش داده !

در ادامه مطلب می خوانید....

 

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 03:06 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

به قيمت باراني شدن

من از زیر خروارها خاک می نویسم از عمیق ترین سیاه چاله های دنیا مرا سالها پیش زنده به گور کرده اند درست لحظه تولدم ...من دخترک با گناه زنده به گور شده ی عصر جاهلیت امروزم گناهم خوردن سیب بی تفاوتی بود از دستان مارهای روزگار بر رویم هر روز خاک نو می ریزند، خاک بی حیایی با زرورق تجدد ، با رنگهای تند سردر گمی ، درحلقه دوستانی از جنس  فیس بوک با طعمی به تلخی بلوتوث های آشنا.... قلب هنگ کرده ام ری استارت می خواهد،دستانم بوی یکجا نشینی گرفته ، چشمان به تاریکی خو کرده ام هراس نور دارد ، پاهایم رمق برخاستن ندارد اما صدایی آشنا در گوشم طنین انداز می شود که ای" ظلمت نفسی" تو " انی آمنت بربکم فاسمعون " هستی .

در ادامه مطلب می خوانید....


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 02:59 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

التماس دعا دارم...

یا علی! مولای مهربان و امام عزیزم ؛ التماس دعا دارم...

آن روزی که عباس می نازید به سقایت حاجیان و شیبه به کلید داری کعبه،وبا تو سرتحدی داشتند، تو بزرگ مرد اسلام بودی.. وقتی برای قضاوت نزد نبی رحمت صلی الله علیه و آله رفتید، خداوند عزوجل حکم را نازل کرد:«ﺃجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم آلاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عند الله..» امام مهربانی که از حال ما خبر داری ، حکایت امروز مارا ببین.آل سعودی  که افتخار خادم الحرمین را دارند،حامی الحرامی شده اند ،همان قومی که به سقایت زائر کعبه می بالد،ساقی شراب شیاطین شده ..همانهایی که خون مارا به جرم ولایت تو مباح دانسته ند... گواهمان آنچه در بحرین و عربستان و عراق و افغانستان و.. می گذرد.

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 02:54 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

باز هم آهسته در گوشم بگو...

باز هم آهسته در گوشم بگو: "شب بخیر!" که اینجا هنوز صبح نشده است... ای پهناورترین مرتع خاطرمان که تک تک بذرهای مهرت را بارها به سجده افتاده ایم؛ قاصدک های گل عذارت را به گوشمان چسباندیم و بارها شنیدیم، و باورت کردیم. حباب های نگاهت به ساحل که رسید، برقی زد و فانوس شب های بی کسیمان شد. هر کدام که تنها بر ایوان نیایشت نشستیم، نسیمی شدی و از لابه لای صدامان گذر کردی و نوای خسته مان را تا دریاهای دوردست بردی و موجی بر موج های شبان بیدار عصر انتظار افزودی.

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 02:46 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

مسيحاي نگاه تو

من در آن دم صدای نفس هایت را وعطر مسیحای نگاهت را می شنوم ،می بینم.

 آن هنگام که نوای یاعلی از نایم بیرون می خیزدوبه زانوان خسته ام رمقی دوباره می بخشد.چه کسی گفته تو غایب هستی؟این منم که یک عمر ازحضور در کلاس عشقت غیبت خورده ام.واین تویی که صبورانه انتظارم را می کشی.تا مگر از در درآیم ویکباربه موقع بگویم، حاضر!

 و حالا که دعوتم کرده ای می نویسم...

با همین حال ،حالی که بهار را هنوزاز خاطر نبرده،باران شب سیزده رجب را  و بغض دلتنگی بشریت از دوریت را، که درآن شب شکست.حالا که دعوتم کرده ای به یاد آورده ام خاطر خواهی ات را..که پشت جزوه های تا خورده دلتنگی  شب های بی قراری ام ،نامت را با سیاه قلم حک کرده ام...وبعد از خاطرم چه زود عبور کرده ای..

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 30 اردیبهشت 1395  ] [ 09:17 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

لوگو وبلگ منتظران ظهور فرج

لوگوی ما