باران شدی!

نشسته ام رو بروي عظمتت، پشت به گذشته پر غفلتم. در ميان آدم هاي غريبه ي شهر، در پيچ و تاب گرفتاري هاي هر روزه و خوشبختي هاي چموش. خو كرده بودم به آدمك هاي رنگي وكابوس هاي تكراري، برق نگاه تو خوابهايم را ربود، پرده هايم را كنار زد. باران شدي به خاطرات گل آلودم. شستي، رفتي، روبيدي. و من بي گذشته ي تاريكم، بي امروز بي بارم بي فرداي متوهمم ، روبروي توام...

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 24 اردیبهشت 1395  ] [ 05:32 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

مقصدم هر كجا جز تو باشد، هيچ در هيچ!

سركلاس درس عربي نشسته بود. معلم مي‌خواست باب « افتعال» را تدريس كند. اينطور شروع كرد باب افتعال: ِافتَعَل- يَفتَعلُ-  افتعال و بعد چند مثال آورد و گفت مثل: ِانتظَرَ- يَنتَظِرُ-  انتظار.
كلمه « انتظار» را از روي تخته برداشت و نشاند روي نيمكت‌هاي ذهنش، دنبال كلمه‌ي ايده‌آلش مي‌گشت كه كنار انتظار بگذارد. در گردونه‌ي كلمات رنگ به رنگ يك نام يكرنگ پيدا كرد.

در ادمه مطلب می خوانید..............

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب


[ جمعه 24 اردیبهشت 1395  ] [ 05:30 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

هیچ‌کس آماده دیدار آقا نبود…

مولا جان!

بارها آمدی و نبودم, در تقلای این زندگی, نیازمند تو…

اما بی تو بودم!

بارها آمدی و نیامدم, بر دلم بارها نشستی و بی تو بودن را گریستم.

میدانم آمده‌ای... بسیار نزدیک...

پشت پلک‌هایی که توان باز شدن به روی زیبایت را ندارد!

پشت در, دلی که هنوز برای میزبانی تو پاک نشده!

میدانم آمده‌ای

دعا کن من هم بیایم به پیشواز تو!

در ادامه مطلب می خوانید........


ادامه مطلب


[ جمعه 24 اردیبهشت 1395  ] [ 05:15 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

دفتر انتظار

اسمم را گذاشته‌ام منتظر...
اما زمانی که دفتر انتظارم را ورق می‌زنی می‌بینی صفحه‌های اینترنتی یا سایت‌ها را بیش‌تر از امامم می‌شناسم...
حتی گاهی صبح زود صفحه‌ی اینترنتم و سایت‌هایم را چک می‌کنم اما عهدم را نه...!
ببین چه کرده‌اند با من...
بعد می‌گوییم آقا بیا... منتظریم...

 


ادامه مطلب


[ جمعه 24 اردیبهشت 1395  ] [ 05:14 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

ما منتظریم یا او؟

پایان تمام یتیمی‌هایمان خواهد بود…
او می‌خواهد انتقام خون‌هایی را بگیرد که به ناحق ریخته شد…
یاور می‌خواهد…
ما منتظریم یا او؟
او که خیلی وقت است رسیده...

در ادامه مطلب می خوانید...........

 

 

 

 

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 اردیبهشت 1395  ] [ 10:25 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

از تو تا من فاصله‌ها بسیار است.

هر بار که آفتاب طلوع می‌کند داغ تو تازه‌تر می‌شود. اما شب‌ها هم آرام نداری، آخر ماه نیز جلوه‌ای از خورشید است. تا اینکه سحر از راه می‌رسد، سر بر شانه‌ی خدا می‌گذاری و دمی آرام می‌گیری. همه می‌دانند تو را داغ عون و محمد این‌گونه نساخته بلکه سینه تو در عشق حسین مذاب شده، اکنون ذره ذره آب می‌شوی و دم نمی‌زنی تا که سجاد(ع) را اندوهگین نسازی اما او "عین الله ناظره و اذنه الواعیه" ست. تو خوب می‌دانی جلوتر از تو حرف و کلامت را می‌شنود و می‌فهمد.

در ادامه مطلب می خوانید.......

 

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 اردیبهشت 1395  ] [ 10:11 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

از این سرگشتگی سمت تو پارو می‌زنم مولا

نشسته‌ام روبه روی عظمتت، پشت به گذشته پرغفلتم. در میان آدم‌های غریبه‌ی شهر، در پیچ و تاب‌ گرفتاری‌های هر روزه و خوشبختی‌های چموش. برق نگاهت خواب‌هایم را ربود، پرده‌هایم را کنار زد. باران شدی به خاطرات گل آلودم. شستی، رُفتی، روبیدی. و من بی گذشته‌ی تاریکم، بی امروز بی بارم، بی فردای متوهمم، روبروی توام. عطشم را زمزم چاه تو خاموش می‌کند، چشمانم به نور گنبد فیروزه‌ای تو بینا می‌شود.

در ادمه مطلب می خوانید...............

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 اردیبهشت 1395  ] [ 10:03 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

همه سربازی‌های دنیا هم تلخ نیست!

از زمانی که یادم میاد اوضاع همینجوری بود. تا میای یه ذره از زندگی لذت ببری و جوونی کنی یه چیزی محکم مث پتک می‌خوره تو سرت که آهای شازده حواست باشه مهلتت داره تموم میشه ها ... هنوز درست و حسابی استراحت نکردی و خستگی کنکور و استرس اعلام نتایج از تنت بیرون نرفته که باید بیای دانشگاه و دوباره کلاس درس و امتحان میان‌ترم و پایان ترم و کوییز و ... ولش کن اصلا، بگذریم، خون خودتو کثیف نکن.

در ادامه مطلب می خوانید...............

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 اردیبهشت 1395  ] [ 04:55 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

هفت سین مهدوی!

لحظات شورانگیزیست پایان فراق و آغاز وصال! روزهایی که همه پا به پای طبیعت در حال تغییرند!

و در پی زدودن کهنگی ها از در و دیوار خانه تن و جانند … انگار تو در این هیاهو ها گم شده ای…

یادمان رفته پیوند طبع خویش و طبیعت را…

حواسمان نیست ،صحنه آرایی دل را برای محبوب!

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 اردیبهشت 1395  ] [ 04:54 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

دلتو برای او خالی کن تا به خدا برسی.

فکر کن بعد از یک روز پرکار و تحت فشارهای جسمی و روحی شدید به خونه می‌رسی، کیفتو پرت می‌کنی یه گوشه مدتی روی مبل دراز می‌کشی تا کمی جون بگیری تا بتونی به مابقی کارهات برسی،کنترل رو برمی‌داری میزنی شبکه شش تا ببینی دنیا چه خبره… وااااای غوغایه انگار… جنگ…فقر…قتل …کشتار… وااای… تصمیم می‌گیری خاموشش کنی… یه نفسی از عمق وجودت می‌کشی و می‌گی ای بابا!!! ناامیدانه گوشیتو بر می‌داری تا از طریق دنیای مجازی سری به دوستات بزنی.

در ادامه مطلب می خوانید..............

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 23 اردیبهشت 1395  ] [ 04:51 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

لوگو وبلگ منتظران ظهور فرج

لوگوی ما