یک روز دانشجوئی با یاد امام زمان(عج)

چشم باز کردم . زود بود، صبح خیلی زود. شما بیدار بودی اما، بیدار شدم و  دست و صورتم رو شستم، وضو گرفتم ،حاضرشدم، بابا منو رسوند تا سرویس دانشگاه، سوار شدم ،چقدر خسته و خواب آلودم ، چقدر دوست دارم بخوابم... ، نه نمی خوابم ، می ترسم بخوابم ، اگه بخوابم و چشمام سنگین شه ، وضوم باطل بشه شرمنده آقام می شم .

الان که صبحه و بیداره باید بهش بگم آقا جون منم بیدارم ،خودت امروز هم هوامو داشته باش...
راننده چقدر آروم می ره . وای چه خونسرد. دل تو دلم نیست.
اگه سحر بشه و نمازم قضا بشه... واای
چشم انتظاری چه سخته. کاش تندتر بره. چشمم به جاده س واسه رسیدن به مسجد تو راه ...

خب الان باید بره تو این ورودی..... ااااااا نرفت
هنوز امید دارم شاید می خواد از اون یکی بریدگی بره
امااااا نرفت.......................
و من ماندم مثل هر روز بایک سوال بزرگ . چرا؟

در ادامه مطلب می خوانید....


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395  ] [ 11:14 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

سومین شرط

«وای مامان زود باش دیرم شد!...»

از در می زنم بیرون، این دفعه دیگه استاد واقعا راهم نمیده! آخه یکی نیست بگه دختر تو که تا لحظه آخر جلو آینه ای توقع داری زودم برسی !اگه غیبت بخورم این درس چهار واحدی رو می افتم...

خدایا! این اتوبوس لعنتی هم که همیشه دیر میاد. با عجله وارد دانشکده می شم؛ پله ها رو دو تا یکی میکنم و میرم داخل کلاس. تا استاد میاد شروع کنه که خانم.... پیش دستی میکنم:" استاد باور کنید ترافیک بود،فکر کنم تصادف شده بود"و... زمین و زمان رو به هم می دوزم ؛ این ساعتم به خیر گذشت...

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395  ] [ 11:11 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

يك بريز و بپاش اساسي!

فكر كنم كمتر كسي باشه كه تا حالا اين جمله رو نشنيده باشه كه ميگن: با اومدن فصل بهار بايد خونه هاي دلمون رو هم از بدي ها و سياهي ها پاك كنيم.اما واقعا موندم كه اين خونه تكوني دلهاي ما چرا تمومي نداره؟ چه جوريه؛ اصلا دستي به سر و روی دلمون مي كشيم؟ يا اينقدر درگير گرفتاری هامون شديم كه يادمون مي ره براش مادری كنيم؟

در ادامه مطلب می خوانید......

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395  ] [ 01:22 ق.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

حرم رضوی،جایی برای تربیت سرباز امام زمان(عج)

هر باری که با او به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ می رفتم، مقیّد بود که قبل از روبرو شدن با آقا، اول یک اسکناس هزاری یا دو هزاری در دفتر هدایا و نذورات حرم پرداخت کند و بعد نزد آقا برود و سلام و زیارت را شروع کند. اوّل احتمال می دادم که چند ده هزار تومانی نذر امام رضا کرده و از قضا نذرش قبول شده و حاجتش روا گشته اما چون نمی تواند نذرش را جرینگی ادا کند، آن را قسط بندی کرده و خورد خورد به امام رضا تحویل می دهد. بعدها احساس کردم که گویا نذر مذری در کار نیست، و انگار حاجت مزمن و مهمی دارد و با این کار می خواهد امام رضا را در رودربایستی بگذارد. 

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395  ] [ 01:20 ق.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

نماز جماعت پشت سر امام زمان(عج)

نزدیک نماز صبح بود. خادم حرم چشمان خواب آلودش را با پشت انگشتانش مالید و وضویی گرفت و برای گفتن اذان سوی حرم رفت. نسیم خنکی در حیاط حرم حضرت عسکری(ع)، صورت خادم را نوازش می داد.

پیرمرد با پشت خمیده یکی یکی پله های پشت بام را پشت سر گذاشت و بعد هم با دستان پینه بسته اش قفل های آهنی در را با کلید باز کرد و وارد بام شد. نگاه خادم به جمال کسانی روشن شده بود که بدون باز کردن قفل در بام در آنجا نشسته بودند. خادم از ترس، صدای تپش قلبش را می شنید.

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395  ] [ 01:17 ق.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

به رنگ حیا (گزیده کتاب شرح عاشقی - قسمت اول)

سيد محمد باقر به شدت علاقه مند به ديدار امام زمان عجل الله تعالي فرجه بود. يك روز كه از حرم علي بن موسي الرضا عليه السلام باز مي گشت به دلش افتاد چهل شب جمعه در مسجد مشهد، ختم زيارت عاشورا كند به اميد آنكه لايق ديدار حضرت شود.

هر شب جمعه كه مي رسيد بي قراري اش بيشتر مي شد. با خودش مي گفت كي مي شود جمعه چهلم فرا برسد. هفته ها يك به يك و پشت سر هم مي گذشت تا هفته هاي آخر فرا رسيد.دل توي دلش نبود. هيجان تمام وجودش را گرفته بود. قدم هايش را بلندتر بر مي داشت. نفس هايش به شماره افتاده بود.

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  ] [ 10:23 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

سند حدیث(حکایت تشرف علامه حلی)

حسن حلّي با دست به گردن اسب زد و اسب شيهه اي کشيد. زير لب صلوات مي فرستاد. تا چشم کار مي کرد ظلمت شب بود و کرشمه ي ماه. آهي کشيد و با خودش فکر کرد زيبايي حرم ارباب را ماه هم ندارد... ديگر چيزي نمانده بود به مزار ارباب تشنه لبش برسد. لبخندي زد و با پايش به بدن اسب فشاري آورد. کمي که گذشت مردي از اعراب با او همسفر شد. علامه حلّي که خوشحال شده بود براي اين مسير همراهي پيدا کرده سوالاتش را از او پرسيد.

در ادامه مطلب می خوانید......

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  ] [ 10:20 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

زندگی ما رنگ و بوی امام زمان(عج) دارد؟!

آیت الله بهجت(ره): وقتى تأمّل مى کنیم مى بینیم همه قضایاى امام حسین(ع) در یک روز واقع شد و وقتى مردم کوفه و بصره از قضیّه ى قتل آن حضرت(ع) مطّلع شدند، ناراحت شدند و از ابتلاى آن حضرت و شهادت اسارت اهل بیت(ع)، خدا مى داند که اهل ایمان چه قدر ناراحت بودند، به حدّى که گویا باورشان نمى شد. در طول این مدّت دل اهل ایمان خون بود. امّا ما بیش از هزار سال است که گرفتاریم و حضرت حجّت(عج) گرفتار است و دشمن ها نمى گذارند بیاید و او را حبس کرده اند. آیا حبسى از این بالاتر که نتواند خود را در هیچ آبادى نشان دهد و خود را معرّفى کند؟

در ادامه مطلب می خوانید......

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  ] [ 09:53 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

نگاه کن؛ پشت پرده رد آقا را ببین!

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌گوید: "پدری 4 تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت اینجا‌ را مرتب کنید تا من برگردم. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند. یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت سرش گرم شد به بازی.یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید. یکی از بچه‌ها که شرور بود، شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی اینجا را مرتب کند.

در ادامه مطلب می خوانید......

 

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  ] [ 03:59 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

ازما به جز بدی که ندیدی...!!(

آورده اند كه اتفاقي در حال افتادن بود. خداوند «جل و علي» مشغول انجام كاري بزرگ بود. كاري كه قرار بود همه را حيرت زده كند. پيمانه ي دل پر كرد از شراب طهوری كه عشقش نام نهادند و اين چنين بود كه پاي دل به ميان ميدان آمد و اين چنين تر، عشق آفريده شد. قرنهاي زيادي  گذشت و آنقدر زمين به دور خورشيد گشت و گشت كه به حوالي قرن بيست و يكم رسيد. اماعاقبت جايي ميان زمين و آسمان " آن پيمانه ريخت " و معني عشق گم شد. و اينگونه شد كه آدميان عشق را تحريف كردند. و تمام قصه از اينجا شروع شد.

در ادامه مطلب می خوانید.....

 

 


ادامه مطلب


[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395  ] [ 03:46 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

لوگو وبلگ منتظران ظهور فرج

لوگوی ما