اين جمعه هاي بي تو

خیلی کوچولو بودم ، جمعه که می شد صبحش خیلی خوشحال بودم اما دم دمای ظهر بی حوصله و ناراحت می رفتم تو اتاق ، عروسکامو مرتب می کردم ، سجاده ی رنگیم رو کنج اتاق پهن می کردم و چادر نمازم که به یه متر هم نمی رسید سرم می ذاشتم .حواسم رو جمع می کردم که زیر پام رو نگیره . اون وقت میشستم رو سجاده و می گفتم : امروز که نیومدی لابد شنبه میای یا شایدم یکشنبه ! اصلا شاید غروب بیای که هوا خنک تره . راستی نمی شه بیای در گوشم بگی کی میای ؟ ... آقاجون ! با اسب که خیلی دير میشه ، اگه دوست داری به بابام میگم با ماشین بیاد دنبالت . کم کم از غروب می گذشت و من دیگه سرگرم بازی می شدم . شنبه و یکشنبه و... اما نیومد ! یکم بزرگتر شدم ، فهمیدم فقط جمعه میاد !!!

با مامان می رفتم مهدیه ی شهرمون . یادمه می خوابیدم تا موقعی که سفره ی صبحونه پهن می کردن . عطر چایی و پنیرش هنوز یادمه . می گفتن امام زمان این عطر و بهش داده !

در ادامه مطلب می خوانید....

 

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 03:06 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

به قيمت باراني شدن

من از زیر خروارها خاک می نویسم از عمیق ترین سیاه چاله های دنیا مرا سالها پیش زنده به گور کرده اند درست لحظه تولدم ...من دخترک با گناه زنده به گور شده ی عصر جاهلیت امروزم گناهم خوردن سیب بی تفاوتی بود از دستان مارهای روزگار بر رویم هر روز خاک نو می ریزند، خاک بی حیایی با زرورق تجدد ، با رنگهای تند سردر گمی ، درحلقه دوستانی از جنس  فیس بوک با طعمی به تلخی بلوتوث های آشنا.... قلب هنگ کرده ام ری استارت می خواهد،دستانم بوی یکجا نشینی گرفته ، چشمان به تاریکی خو کرده ام هراس نور دارد ، پاهایم رمق برخاستن ندارد اما صدایی آشنا در گوشم طنین انداز می شود که ای" ظلمت نفسی" تو " انی آمنت بربکم فاسمعون " هستی .

در ادامه مطلب می خوانید....


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 02:59 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

التماس دعا دارم...

یا علی! مولای مهربان و امام عزیزم ؛ التماس دعا دارم...

آن روزی که عباس می نازید به سقایت حاجیان و شیبه به کلید داری کعبه،وبا تو سرتحدی داشتند، تو بزرگ مرد اسلام بودی.. وقتی برای قضاوت نزد نبی رحمت صلی الله علیه و آله رفتید، خداوند عزوجل حکم را نازل کرد:«ﺃجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم آلاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عند الله..» امام مهربانی که از حال ما خبر داری ، حکایت امروز مارا ببین.آل سعودی  که افتخار خادم الحرمین را دارند،حامی الحرامی شده اند ،همان قومی که به سقایت زائر کعبه می بالد،ساقی شراب شیاطین شده ..همانهایی که خون مارا به جرم ولایت تو مباح دانسته ند... گواهمان آنچه در بحرین و عربستان و عراق و افغانستان و.. می گذرد.

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 02:54 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

باز هم آهسته در گوشم بگو...

باز هم آهسته در گوشم بگو: "شب بخیر!" که اینجا هنوز صبح نشده است... ای پهناورترین مرتع خاطرمان که تک تک بذرهای مهرت را بارها به سجده افتاده ایم؛ قاصدک های گل عذارت را به گوشمان چسباندیم و بارها شنیدیم، و باورت کردیم. حباب های نگاهت به ساحل که رسید، برقی زد و فانوس شب های بی کسیمان شد. هر کدام که تنها بر ایوان نیایشت نشستیم، نسیمی شدی و از لابه لای صدامان گذر کردی و نوای خسته مان را تا دریاهای دوردست بردی و موجی بر موج های شبان بیدار عصر انتظار افزودی.

در ادامه مطلب می خوانید.....

 


ادامه مطلب


[ جمعه 31 اردیبهشت 1395  ] [ 02:46 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

مسيحاي نگاه تو

من در آن دم صدای نفس هایت را وعطر مسیحای نگاهت را می شنوم ،می بینم.

 آن هنگام که نوای یاعلی از نایم بیرون می خیزدوبه زانوان خسته ام رمقی دوباره می بخشد.چه کسی گفته تو غایب هستی؟این منم که یک عمر ازحضور در کلاس عشقت غیبت خورده ام.واین تویی که صبورانه انتظارم را می کشی.تا مگر از در درآیم ویکباربه موقع بگویم، حاضر!

 و حالا که دعوتم کرده ای می نویسم...

با همین حال ،حالی که بهار را هنوزاز خاطر نبرده،باران شب سیزده رجب را  و بغض دلتنگی بشریت از دوریت را، که درآن شب شکست.حالا که دعوتم کرده ای به یاد آورده ام خاطر خواهی ات را..که پشت جزوه های تا خورده دلتنگی  شب های بی قراری ام ،نامت را با سیاه قلم حک کرده ام...وبعد از خاطرم چه زود عبور کرده ای..

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 30 اردیبهشت 1395  ] [ 09:17 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

نامه يك منتظر(پرده سوم)

پرده سوم:میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست..

" جز برخی رفتار ناشایسته ی آنان که ناخوشایند ماست وآن عملکرد را زیبنده ی اینان نمی دانیم عامل دیگری مارا از آنان دور نمی دارد . "

 چقدر گله داری ای صبور من.از پس این قرن های طولانی.وکجاست عاشقی که مگر بر این زخم های عمیق دلت لحظه مرهم گزارد؟

چطور خودم را ببخشم؟ که اگر زخمی بر دلت وارد نکرده باشم،دست کم بر آن نمک پاشیده ام.

یک عمر نان ونمک عشق بر دهانم نهادی و دست آخر ..

(مگر می شود بدانی خود به غبار گناهانت حجاب چهره ی دلدار شده ای و دستت به دلهره نیافتد و چشمت سر به زیر نیافکند؟وقتی سخن از رفتاری می شود که زیبنده مسلمانی تو نیست ، یعنی باید همه تن چشم شوی که مباد زانوانت به وقت ایستادن به لرزه در آید و قدم هایت بر لبه ی پرتگاه گناه و لغزش سست شود که تو داعیه دار یاری منجی بشر هستی .

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 30 اردیبهشت 1395  ] [ 08:44 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

نامه یک منتظر(پرده دوم)

پرده دوم: تو عاشقانه ترین اتفاق تاریخی..جنونمان،دلمان، دینمان دچارت شد...

مگر می شود آهنگ صدایت در گوش دلم طنین انداز شود وآرام بگیرم؟باورم نمی شود که این همه رااز تو شنیده ام.این قدر گلایه داشتی؟از من؟؟

"اگر پیروان ما- که خدای آنان را در فرمانبرداری خویش توفیق ارزانی بدارد -براستی دروفای به عهد و پیمانی که بر دوش دارند همدل و یکصدا بودند ، هرگز خجستگی دیدار ما از آنان به تاخیر نمی افتاد و سعادت دیدار ما ، دیداری بر اساس عرفان و اخلاص از آنان نسبت به ما زودتر روزی آنان می گشت."

در ادامه مطلب می خوانید.....

 

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 30 اردیبهشت 1395  ] [ 08:36 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

نامه يك منتظر (پرده اول)

پرده اول : تقصیر من است اینکه کم می آیی...

گفتند : آقا طلبیدن ،اردوی جمکران و قم..

یه ساک وکوچیک ویه دل پر از بغض وگلایه که حسابی هم سنگین شده بود برداشتم.همه دل تنگیهامو ریختم تو یه نامه که تصمیم گرفتم ،به محض اینکه رسیدم جمکران برسونمش به دست آقا.هنوز از حومه مشهد زیاد دور نشده بودیم.اما حال وهوای جمع بوی جمکران به خودش گرفته بود.نمی دونم چه حسی داره اونجا؟

حضور آقا رو حس می کنی.از همین حالا.بدون اینکه بهش رسیده باشی.انگار اون تنها کعبه ایه که تا قصدش رو می کنی ،دلت محرم میشه وآروم بهت میگن حجت قبول!به محض اینکه قصد طواف دل آقارو می کنی حاجی محسوبت می کنن.

اما دلم بغض داره بس که ناخواسته یا نادانسته دوری کردم.باید بنویسم؛

در ادمه مطلب می خوانید...


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 30 اردیبهشت 1395  ] [ 08:17 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

حالا که دعوتم کرده ای می‌نویسم.

با همین حال، حالی که بهار را هنوزاز خاطر نبرده، باران شب سیزده رجب را و بغض دلتنگی بشریت از دوریت را، که درآن شکست. حالا که دعوتم کرده ای به یاد آورده‌ام خاطر خواهی‌ات را ...که پشت جزوه های تا خورده دلتنگی های شب‌های بی قراری‌ام، نامت را با سیاه قلم حک کرده‌ام...وبعد از خاطرم چه زود عبور کرده ای ...

عطر چای تازه دم کرده بعد از دعای ندبه، چه زود بغض انتظارت را با طعم خوش نان وپنیر وسبزی بعدش گره می‌زد. راستی دل تنگی‌های من بیشتر شبیه گریه های کودکانه بود، در فراق مادر.

در ادامه مطلب می خوانید....

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 30 اردیبهشت 1395  ] [ 08:08 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

نامه یک منتظر(پرده آخر)

همه با درد به دنبال طبیبی هستیم/دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد.

کم کم آن گنبد فیروزه ای را می بینم.دلم از شوق پر میکشد وهزاربار طوافش می کنم.

«کو پیک صبح تا گله های شب فراق، با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم..»

تمام راه درد دل هایم را شنیدی .ای کاش قادر بودم دردل هایت را بشنوم!

نامه ام دیگر دارد تمام می شود؛ای کاش می شد خودت آنرا از من بگیری..

در ادامه مطلب می خوانید.....


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395  ] [ 11:16 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]

لوگو وبلگ منتظران ظهور فرج

لوگوی ما